محمد مهدى ملايرى

306

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

رستم همچنين به يزدگرد گفت : « كه اين اعراب باديه از من هيبتى در دل دارند كه از جسارتشان مىكاهد و تا وقتى مرا در برابر خود و پشتيبان آن لشكرها بيابند آن هيبت هم همچنان پابرجا است . و اين اميد هست كه با تأنّى و تدبيرهاى جنگى آنها را فرسود و به سرزمينشان بازگرداند . ولى اگر اين هيبت زائل شود بر جسارتشان خواهد افزود و تدارك مافات دشوار خواهد گرديد . » ولى يزدگرد اين سخنان را نپذيرفت و همچنان به اجراى دستور خود پافشارى كرد . طبرى كه خلاصه‌اى از اين گفت‌وگوها را نقل كرده « 1 » گويد : رستم از نزد يزدگرد به لشكرگاه خود كه در ساباط ( - يكى از شهرهاى مدائن ، عربىگونهء بلاش آباد ) اردو زده بود بازگشت . و چون لشكرى به مقابلهء با مهاجمان گسيل داشته بود خود مدّتى از حركت خوددارى كرد ، به اين اميد كه يزدگرد را از اين تصميم منصرف سازد . و در آن مدّت كسانى از واقفان به امور جنگ و دفاع را كه نزد شاه آمد و رفتى داشتند ، واداشت تا او را از خطر اين تصميم بياگاهانند ، ولى او همچنان در اجراى دستور خود پافشارى كرد و حتّى گفت كه اگر رستم فرماندهى اين جنگ را بر عهده نگيرد خود چنين كارى را بر عهده خواهد گرفت ، و بدين‌ترتيب رستم خود به ناچار عازم ميدان جنگ شد ، درحالىكه آن را به مصلحت نمىدانست . با سنجش و مقايسهء آنچه در اينجا دربارهء اين جنگ گذشت با آنچه دربارهء همين جنگ در مدينه گذشته بود بهتر مىتوان به علل و عوامل نابسامانى اوضاع ايران پى برد . نوشته‌اند كه پس از كشته شدن ابو عبيد ثقفى و شكست سپاهيانى كه عمر براى حملهء به ايران فرستاده بود ، و بدان اشاره شد ، وى تا يك سال هيچ سخنى از ايران به ميان نياورد . ولى وقتى به او خبر رسيد كه سران و سرداران ايران دست از اختلاف كشيده و يك‌دل و يك‌زبان به فرمان يزدگرد درآمده‌اند ، و كارها رو به سامان گذارده ، و اعرابى كه به برخى از جاها در مناطق مرزى ايران رخنه كرده بودند به حاشيهء صحرا پناه برده‌اند ، در صدد برآمد كه تا كار ايران سامان نيافته

--> ( 1 ) - شرح اين گفت‌وگو و پىآمدهاى آن را در تاريخ طبرى ، 1 / 2248 تا 2251 خواهيد يافت .